اردشیر بهرامیسال هاست حرفایی از زبان پایتخت نشینان می­ شنوم و رفتارها و کردارهایی می­ بینم که موجب آزار روح و روانم شده. وقتی می­خواهم با نگاه جامعه شناختي و رويكرد انسانيت و انسان­ دوستی به آنها پاسخ دهم، شنونده­ ام با ذهن قالبی حرف های ساده و صادقانه من را در باره فرهنگ، زبان، رفتارها و باورهای قوم لر باور نمی­ کند و نمي­ پذيرد و هر روز به دنبال يافتن سوژه­اي جديد همچون «سنگساز توهمي گوزن در لرستان، خشونت و لُرهراسی و اخیراً توهین پلیس اطلاعات و امنیت فرماندهی انتظامی تهران بزرگ به متولدین شهرستان کوهدشت و به تبع آن توهین اتحادیه صنف مشاوران املاک تهران…» و حتي اگر سوژه جديدي نبايد به دنبال ساختن و جعل چنين سوژه اي خواهد بود!

کج فهمی و سطحی­ نگری توأم با نگاه تمسخرگرایانه پایتخت ­نشین نان به هویت تاریخی و اجتماعی قوم لر موجب شده شناختی درست و منصفانه از هویت واقعی لرها در اذهان عمومی شکل نگیرد و همیشه با اصطلاحات بی­ پایه و اساس، جوک­ ها، لطیفه­ ها، کنایه­ ها، زخم زبان ­ها، خنده های زهرآگين و نيشخندهاي زهرآلود که هیچ اصالت و هویتی ندارند، نه در سطح محدود بلکه در حجم انبوهی تقدیم این مردم بافرهنگ و شریف می­ شود…

این بار می­ خواهم با ادبیات و فرهنگ شما حرف بزنم اگرچه فرهنگ جامعه لر به من آموخته است كه همیشه ادب و انصاف را در ارتباط با سایر فرهنگ­ ها رعایت کنم و به تفاوت فرهنگی احترام بگذارم؛ که مصداق واقعی این احترام به تفاوت­ ها اصطلاح «هر شهری ماسواش تهری است» یعنی هر شهری فرهنگ خاص خود را دارد…

در این یاداشت تلاش خواهم کرد بر اساس وجدان و اندیشه انسانی­ ام و چیزهایی که دیده ­و فهميده ام و طی ۱۵ سال زندگی در تهران تجربه نموده ­ام بیان کنم و از تعصب دوری نمایم… چرا که به قول مولوی «تعصب خامی است و ناپختگی»… هدفم در این گفتگو مقایسه رفتارها و باورهای مردم قوم لر با پایتخت­ نشینان است و تلنگری به همزبانان خودم که دچار «تهران زدگی» شده­ اند. از عدم تجانس با فرهنگ شهرنشینان پایتخت و احساس بیگانگی با آن در رنج هستند و بحران­های هویتی نکاتی کوچکی تذکر دهم. چون رویکردم در این مقایسه فرهنگی انسانی و اخلاقی است، امیدوارم بتوانم با این تحلیل قضاوت درستی در خصوص این مسأله فرهنگی به حضور مردم عزیزم عرض کنم.

«شهروند پايتخت نشين» در اين ياداشت يك فرد نيست. بلكه يك رويكرد و يك ساختار فرهنگي و اجتماعي حاكم بر جامعه امروز ماست؛ و صد البته مراد من از اين گفته ها مردم فهيم نيستند. منظورم آن دسته از آنسان ها و سازمان ها كه با توليد گفتمان هاي تخريبي عليه اقوام و سكوت شان در تخريب هويت قوم لر همراهي مي كنند.

نامه اي به شهروند پايتخت نشين!

چیزهایی که مرا آزار می ­دهد نگاه سطحی، منفی و غیر انسانی تو به هویت قوم لر است. آنچه مرا می ­آزارد ناديده گرفتن فرهنگ نوع دوستی، انسان دوستی، همدلی، حمایت، مهمان نوازی و با هم بودن لرها از یک طرف و تاریخ و تمدن چندهزار ساله لرها كه در توسعه و پيشرفت كشور ایران سهم بسزايي داشته مورد اجحاف قرار گرفته است. درباره لرها چه در فضای واقعی و چه در فضای مجازی بخش زیادی حرفای بی پایه و اساس وجود دارد. هجمه این حرف­ها طی دهه گذشته و حاضر آنقدر گسترده شده كه همه نخبگان و تحصیل کردگان لر را به باز اندیشی و بازسازی هویت جمعی و تاریخی خود واداشته و این بازاندیشي نشانه خردمندی و هوشمندي جوانان این قوم است كه هميشه براي هوش و (IQU)، آنها جوك ساخته مي­ شود…

وقتی وارد فضای شهر تهران شدم تصورم این بود که آدم های این شهر حتما خیلی با فرهنگ هستند و چیزهای زیادی از آنها یاد خواهم گرفت و حتماً خوبی­ هایی نسبت به رفتارهای و باورهای سنتی قوم خودم دارند که می تواند من را به انسان دیگری تبدیل کند و شخصیت مرا متعالی کند. زمان گذشت و دیدم این خبرا نیست. با پایتخت نشینان زندگی کردم، کار کردم هم كلام شدم و برنامه­ هاي مديران و مسئولان شان را از نزديك رصد كردم…

پایتخت نشین به ظاهر متمدن، حاضر نشدی هویت من، نام قوم من را محترمانه به زبان آوری!

به محض اینکه دریافتی من لر هستم، تمسخر، توهین و تحقیر در نگاه، لبخند و واژه ­های بی ­پایه و اساس تو موج می زند، اما من لر به ظاهر ساده لایه ­های تو درتو و مبهم و بی­ هویت تورا معنی می­ کنم و انتهای حرف تورا می­ خوانم و می ­دانم نگاه تو به هویت من یک نگاه انسانی و اخلاقی نیست. ریشه، اصالت و هویت برایت بی ­معنی است. همش به دنبال چيزهاي نو هستي. در رفتارها و کردارهایت کنجکاو شدم و بالاخره این موضوع برایم لاینحل باقی ماند که برای زندگی تو چی ارزش است و چی ضد ارزش… چی هنجار است و چی ناهنجار! و از همه مهمتر جایگاه انسانیت، انسان دوستی، حرمت و کرامت آدمها در فرهنگ تو کجاست؟!

آری من لر هستم با همه احساس، وجود، اندیشه­، تاریخ و تمدن، فرهنگ، هنر موسیقی و رقص، ادبيات، خشم و محبتم و در كنار آن صلح و آشتی­ ام…فلسفه زندگی من همزیستی جهان اضداد: غم و شادی، فقر و غنا، مرگ و زندگی، جنگ و صلح،. کل فلسفه زندگیم در یک کلمه خلاصه شد: «تا جور اوما بساز تا ناز اوما بناز…!» که نیاز به ترجمه ندارد.

تو گُرز ما را که ابزار معیشت شکار، دامداری و کشاورزی و در شاهنامه از آن یاد شده را بي آنكه معنا و كاركرد آن را به درستی فهمیده باشی را نشانه خشم و توحش دانستی… اما واژه­ های بی­ حرمت تو در شهر و خانه با هم­ نوع، همسر و هسمایه و همسفر تو و یا راننده ­ای که همچون تو حوصله ­اش در ترافیک سر رفته سنگین ­تر و شکننده ­تر از آن گرز گران ماست…نگاه تو به قوم من و امثال من سرشار از خشونت است. پایتخت نشین و متمدن هزاران فرسخ از من دور ایستاده­ ای و برای مردم قوم من برنامه­ ریزی می­ کنی بی­ آنکه بدانی من نسبت به شرایط زندگی خودم عاقل­ تر و داناترم و نتیجه عقلانیت و تفکر و برنامه­ های تو برای قوم من چه بود؟

 فقر، بیکاری و به دنبال آن مهاجرت، اعتیاد و خودکشی…

نفت و گاز دشت ها و كوه­ هاي سرزمينم طي صد سال سياه به هر جايي خواستي انتقال دادي. سهم دختران قوم من از نفت سرزمینم چه بود؟ گالنی نفت برای خودسوزی در اعتراض به فقری که برنامه های­ تو برایش به بار آورد…حتي به آب چشمه­ ها، آبشارها و رودخانه هايم رحم نكردي و بر هرجايي دوست داشتي – بدون حق آبه- انتقال دادي؛ و در کویر سوزان بی آب و علف قُم دریاچه ساختی، نیک می دانم سرزمين حاصلخيزم همچون مردمش سخاوتمند و بخشنده است، آن وقت طايفه گرايي و قوم گرایی را دليل فقر و توسعه نيافتگي استان های لرتبار مي داني…

توسعه و پيشرفت تو براي سرزمينم موجب تضاد و تعارض بين نسلها و نوزايي فقر و خشونت براي زنان و كودكان ما شد. آن وقت می­ گویی این قوم نسبت به دختران و زنانش خشونت دارند. انصاف داشته باش. با همان حساب و منطق خشک ریاضی­ات خوب بيانديش! سی و یا چهل سال پیش در قوم من نه خودسوزی بود، نه فقر و اعتیاد و نه بحران هويت جوانان،… خانه جادویی­ ات با هزار بوق و كرنا به خانه­ پدرم آوردی و با نمایش­ های دروغین مدينه فاضله به خانواده ام نشان دادي و نهايت چيزي جز متلاشي شدن زندگی ها­ نديديم! پدران و فرزندان را به جان هم انداختی. تنش و تعارض نتيجه مهمان ناخوانده تو بود. سرمایه­ های قوم مرا یکی یکی به پایتخت انتقال دادی. دسترنج مردم روستايي و شهري زحمتکشم را طي فرايندهاي به ظاهر توسعه و پيشرفت به پايتخت انتقال دادي! دسترنج­ شان را به یغما بردی و خوب می­دانستی به زدوی طاعون خودکشی در سرزمینم واگیردار می­شود حتی به فکر احداث بیمارستان نبودی و وقتی بیماران و همراهان سرزمين من می­ آیند از ترمینال جنوب تا ملاقات با پزشک برایشان جوک می­ سازی…

 اصول مهمان نوازی را ناديده گرفتي، شب كه مهمان بيمار برایت می­ آید جای خواب، غذای ساده و گرم می­ خواهد… نه اینکه روی سکوهای سیمانی محوطه بیمارستان بخوابد… گم شدن مسافران ما در شهر تو پایتخت نشین متمدن عقلانيت و فرهنگ تو در خيابان­ ها و برج­ ها و خانه­ هاي همچون قوطي كبريت شهر هويداست!

انتقال نفت و گاز سرزمین قومم را با لوله­ های كه به زبان نمي آيند و براي برنامه توسعه سرمايه داري و نظامي گري به یغما ­بردی، آن وقت قوم و قبلیه من را به جنگ­های قبیله­ ای متهم می­کنی. اگر این نفت و گاز سرزمين سخاوتمند من بود تو هم فقير و گرسنه بودی…

جناب پایتخت نشین متمدن تو گرز چوبی و سنگ­ های سرزمینم که امروزه جز ساختن خانه­ ها کاربردی ندارد را نشانه خشونت من می­دانی… تو که صاحب فضل و کمالات و فرهنگ و تمدنی چرا فقر و خشونت ساخته تورا بر من و قبيله ام حمل مي كني! با آگاهي و باز انديشي جوانان ما سايه تدبير توام با نگاه غير انساني تو به هويتم كنار مي رود.

شکم گنده شهر تو كه همه محصولات گوشت، حبوبات، لبنیات، میوه و تولیدی شهر من را به ارزانی می­برد و مردم من فقیرتر از گذشته با قناعت زندگی می­ کنند آن وقت نسخه توسعه کشاورزی در فصل خشکسالی می­ پیچی…

اگرچه قوم با فرهنگ در گذشته غني تر از امروز بوده ودر زندگی قناعت پيشه مي­كند، اما دست چپاول به دارایی و سرمایه همسایه­ هایش نمي برد.

پايتخت نشين متمدن کاش می­ فهمیدی دزدی و اختلاس بد است. اين از حق بيت المال است. در شهر تو بزرگترین اختلاس­ ها، سرقت­ ها و قانون­ گریزی­ ها و بی نظمی­ ها رخ مي دهد آن وقت بازهم می­گویی بعضی از لرها دزدند و مردم ما بي نظم و بي برنامه اند. هر چه فکر می­کنم و حساب کتاب مي كنم، کل دزدی­ هایی که من «یقه آبي» انجام داده­ ام به اندازه یک قلم دزدی تو «يقه سفيد» نیست!

حال بیاندیشیم کدام فرهنگ یقه سفيد مضحکه­ تر است؟ فرهنگ قوم من یا شهر تو؟

ای پایتخت­ نشینان صالح و نیکوکار به دعواها و قتل­ های قوم من خندیدي و آنها را به اندازه هولوکاست در اذهان عمومی بزرگ نمایی كردي اما زندان­های شهر تو جای تعداد زندانیان را ندارند به فکر توسعه زندان­ها هستید.

می­فرمائید مردم قوم لر هنوز طلاق و جدایی زندگی زناشویی را دوست ندارند و به شدت در مقابل طلاق مقاومت می­کنند و زنان ظلم زیادی متحمل می­شوند؛ اما در پایتخت زنان بعد از جدایی جشن طلاق می­گیرند و از هر سه ازدواج دو طلاق اتفاق می­افتد. من کار ندارم که چه بلایی سر آینده بچه­ های شان می­ آید.

همیشه قوم من را بخاطر تعصب ناموسی سرزنش می­کردی و فیلم و جوک می­ ساختی، اما نمی­ دانستی ناموس یعنی (names) قاموس، یعنی قانون… مردم ما قانونمند بودند و همه این قانون را راعایت می­ کردند؛ اما پایتخت نشینان قوانین نوشته دست خود را به راحتی زیر پای می­ گذراند. در ناموس پرستی قوم من روح اخلاق و انسانیت وجود دارد؛ یعنی «هر چه برای خود می ­پسندی برای دیگران هم بپسند» و بخشي از ناموس پرستی نشانه حفظ کرامت و شرافت زن بود و کسی نمی­توانست به سادگی این قانون را بشکند و خودم مردم ما هم مخالف ناموس پرستي تشديد شده هستند و هر جايي تعصبات ناموسي موجب محدوديت و خشونت عليه زنان است از طريف مردم ما مذموم شناخته مي شود و اعتراض مي كنند. آری تو ناموس پرستی قوم من را به باد تمسخر و استهزاء می­گیری و در مقابل ازدواج­های سفید و روابط آزاد و تن فروشی­ و هرزگی برخی زنان در شهر سکوت! کدام یک مضحک­تر است؟ اما در مورد برخي همجنس بازی­ ها در شهر سکوت می­کنم چرا که با همین یک مسأله ارزش انسانیت قوم من بر فرهنگ و تمدن ۲۰۰ ساله تو برتری دارد.

شما درباره عدالت اجتماعی زنان قوم لر نگران هستید؛ اما اندیشه­ های سطحی شما از بیرون به فرهنگ هزارتوی قوم لر و با پنداشت ­ها و ته نشست ­های ذهنی خود شروع به تعمیم­ دهی می ­کنید و مي گوئيد همه لرها اینجوی هستند، عجیب و غریبند، فرهن گ­شان توسعه نیافته­ وخیلی سنتی­ اند؛ اما در مورد زنان نتوانستید به این موضوع بیاندیشد که زنان اگرچه عدالت در موردشان محقق نشده اما دارای جایگاه والای اجتماعی و دارای حرمت و احترام هستند. معنی حرمت زن را می­فهمی یعنی چه؟ یعنی در جامعه قوم لر وقتی در شرایط قتل زنی بزرگ به سخن می­ آید و مداخله مي كند به احترام جايگاه ایشان آن خون فیصله می­ یابد. با احترامی که برای قوانین جزایی قائیلم، جایگاه سخن مادران متعالی­ تر از قوانین است.

واژه دوست را نمی ­توانم در مورد شما پایتخت نشینان بکار بگیرم؛ زیرا سادگی و صداقت لری­ام و بی غل و غش بودنم اجازه دروغ نمی­دهد؛ و تورا همان پایتخت نشین متمدن خطاب می­کنم. احساس می­کنم از این واژه هم خوشت آید! تو دوست من نیستی. چرا که با وجود شخصیت فوق العاده اجتماعی ­ام طی ۱۵ سال نتوانستم دوستاني از پایتخت نشينان انتخاب کنم. این شهر حتی دوستان همزبانم را از من گرفت. فقط این درس را به من آموخت: «به کسی اعتماد نکن!» و من لر غرق در روابط عاطفي، اجتماعي و همسايگي خويش بودم اكنون بايد ياد بگيرم تنها زندگي كنم. زمان گذشت. به هویت واقعي خویش برگشتم؛ یعنی به ذات فرهنگ و اندیشه لری «ساده و صمیمی باش، دروغ نگو خدا کورت می­کنه تا مي تواني به همه كمك كن: امروز منم فردا تو!».

البته قرار نیست فرهنگ و آئین زندگی اجتماعی قوم من و شهر تو مثل هم باشد؛ اما قوانین مدنی تو بر زندگی روزانه من حاکم و جاریست. تو برای من انتخاب می­کنی با چه زبانی حرف بزنم، با چه خطی بنویسم، چی بپوشم و چی نپوشم، فقیر باشم یا ثروت مند، چند تا بچه داشته باشم؟ چگونه مجازات بشوم؟ اما از آنجایی که ناگزیر با شما پایتخت شنینان زندگی کنم مي بايد قوانين را محترم بشمارم.

صبح از خواب بیدار شوم و نتوانم به آدمهایی که می­بینم سلام کنم چون اگر سلام کنم، فقط به آدم هايي كه مي شناسم مي توانم سلام كنم. بخاطر شلوغی شهر نتوانم از ماشینم استفاده کنم. وقتی سوار مترو یا اتوبوس می­شوم با وجود جوانی و اندام ورزشکاری ­ام نتوانم لابه لای آدمهای بسته بندی شده دم در BRT (فشارتی) جای دهم. وقتی می­بینم این آدما برای سوار شدن و پیاده شدن چه فرهنگی دارند. حس بدی پیدا می­کنم وقتی آدمهای مسن بخاطر نداشتن جای مناسب و کافی ناگزیر سر فحش و بدو بیراه به همدیگه می­کشن و یا در قسمت زنان هر روز صدای دعوا و گیس کشی به گوش می­رسد. وقتی سوار می­شوند انگار هیچ کسی به کسی رحم نمی­کند اوج فرهنگ شهروندی و احترام به هم نوع در سوار شدن به متروها و اتوبوس ­ها به چشم می­خورد. البته اين مساله به همان فرهنگ مهمان نوازي مديران و برنامه ريزان بر مي گردد. كه نمي دانند نتيجه برنامه هايشان موجب مهاجرت گسترده شهرها شده و اكنون بايد مردم عزيز در رنج و عذاب باشند.

تهراني متمدن به من گفتي از پشت كوه آمده­اي، لهجه و زبانم را مسخره ­كردي، شيوه راه رفتن و حرف زدنم گير دادي، رفتارهاي صادقانه، صميمانه و مؤدبانه توأم با نزاكت من را حمل بر سادگي و ناداني و بي سوادي من گذاشتي. شايد سال­ها فكر كني تا درك درستي از رفتارهاي لرها پيدا كني و راز صميمت و سادگي و عزت و آبروي لرها را به خوبي بيابي.

در نهايت با همان سادگي و صادقت و عزت نفسم لري ام و درك درست از ريشه هاي فرهنگ قوم خودم و شهر تو عرض مي كنم: نگاهت به رفتار و انديشه من و قوميت من اصلاح كن و تغيير بده… با اين تغيير نگاه و اهداء حقوق توسعه و هويت هم تو متعال تر و روح انسانيت در تو بارو شود و من هم خوشحال و از بودن و زيستنم سرشار…

اشتراک این خبر در :